تبليغاتX
بی مخاطب

بی مخاطب

برای دل خودم

۱- جولی (مدیر بخش): یه خانم خیلی خوش تیپ و شیک پوش که اگر من ۱۸ سالم بود فکر می کردم که اون حداکثر ۲۵ سالشه ولی الان فکر می کنم حداکثر ۳۴ سالشه. واقعیتش اینه که جولی نمیدونم چندسالشه اما بچه ش دانشگاه می ره. خودش می گه که پدر و مادرش ایتالیایی هستند و بچگی خیلی سختی داشته چون مجبور بوده در مدرسه ی کاتولیک درس بخونه و طبق قوانین اونها بزرگ بشه. بعدش هم خیلی زود ازدواج کرده و چند سال نیوزلند زندگی کردن و اونجا شوهرش مجبور بوده دور کشور مسافرت کنه٬ در حالی که سه تا بچه ی پشت سر هم داشته و تک و تنها تو مملکت غریب (!) بزرگشون کرده. بعدش هم که درسش رو ادامه داده و پیشرفت کرده تا شده مدیر اینجا که یکی از بهترین و بزرگترین شرکتهای غرب کاناداست.

۲- شریل (منشی بخش): یه خانوم تپل مپل خیلی پرسروصدا که خیلی شبیه خانوم تپلهای ایرانه. حتی یه بار توی مهمونی شرکت بلوز دامن گیپور مشکی پوشیده بود و موهاش رو یه وری جمع کرده بود٬ منو یاد عروس عموم می ندازه! خیلی پرانرژیه و کار همه رو راه میندازه و با همه خوبه. در عین حال از همه چیز خبر داره و یه کم هم خاله زنکه. البته نه به معنای بدش. چند روز پیش ابراز ناراحتی می کرد که مثل ماها (من و همون جولی و بقیه ی خارجیا!) ریشه نداره و معلوم نیست کجاییه و جز انگلیسی زبان دیگه ای بلد نیست و آداب و رسوم نداره و ... بعدش اعلام کرد که جد پدریش آدم بدی بوده و توی امریکا گنگستر خیلی معروفی بوده و هفت تیر کش بوده و از این داستانها. ولی جد مادریش آدم خوبی بوده. فقط مشکلش این بوده که زیاد قمار بازی می کرده و در اثر اعتیاد به الکل مرده! شریل عین اسب کار می کنه و جدیدن ترفیع گرفته و داره از بخش ما می ره.

۳- پریسا (توی دانشگاه داوطلبانه زبان درس می ده): دانشجوی ایرانی الاصلی که این جا بدنیا اومده و بزرگ شده. ۲۰ سالشه و همزمان داره تاریخ و علوم سیاسی رو با هم می خونه. همراه با درسش کار نیمه وقت هم می کنه و عاشق سفره. خیلی پرانرژی و خوش تیپه.

۴- راننده ی اتوبوس های خانم که حتی نصف شبا هم می شه در حال کار کردن دیدشون.

۵- خوشگلترین دخترها به شغل پیشخدمتی رستوران مشغولند. بعضیاشون خیلی خوشگلن لامصبا!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 2:32 توسط رها |


نمیدونم باید از خودم بنویسم یا نه. نمیدونم باید خودم رو ابراز کنم یا نه. مساله اصلن خود سانسوری نیست. مساله ضرورت نوشتنه که الان دیگه برام جای سوال داره. هویت این وبلاگ همیشه برای خودم هم نامعلوم بوده. نمیدونم روزمره می نویسم یا اجتماعی یا چی... شاید ملغمه ای از همه ش. خیلی هم مهم نیست. اما احساس می کنم که این وبلاگ یه آدم یا یه هویت خلق کرده به اسم رها که من نیستم. یعنی من هستم ولی همه ی من این نیست. اگر این وبلاگ رو حذف کنم انگار یه آدم رو از بین بردم. اینطور نیست؟ 

یه روزایی بود که کوچیکترین اتفاقی که برام میفتاد یا کوچیکترین فکری که به ذهنم می رسید به این فکر میفتادم که توی وبلاگم بنویسمش. اما الان خیلی به ندرت فکر میکنم که میشه فلان چیز رو تو وبلاگ نوشت. شاید اتفاقا و آدمها و فکرهایی تو ذهنم اونقدر زیاد و متنوع شدن که نقش اینجا رو کمرنگ کردن.

الان می تونم از مراحل عادت کردنم به محیط جدید بنویسم. اما نمیدونم مورد علاقه ی کسی هست یا نه. 

می تونم از این بنویسم که تا حالا چندتا از دوستهای خارجیم آهنگهای نامجو رو اتفاقی شنیدن و بهم گفتن که دوستش داشتن.

می تونم از هوا و طبیعت این جا بنویسم.

میتونم خودم رو نقد کنم. به خودم گیر بدم. یا از خودم تعریف کنم.

من آدم بی حوصله ای هستم. تو کل وبلاگم اگر بگردید به ندرت ممکنه به پست طولانیی برخورد کنید. خیلی وقتا سوژه دارم اما حال نوشتن رو ندارم و با یه پاراگراف سر و ته قضیه رو هم میارم. همیشه از کسایی که پستهای طولانی نوشتن تعجب کردم و گاهی وقتا به قلمشون و حوصله شون غبطه خوردم.

همین دیگه. اینا رو هم نوشتم که یک صله ی ارحامی با شما کرده باشم. :)

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 4:41 توسط رها |


امروز صبح طبق معمول هر روز با تلفن آقای همسر بیدار شدم. گفتم چه خبر؟ گفت خبر خوبی نیست. یکی از هنرپیشه ها فوت شده. گفتم کی؟ گفت حدس بزن. سنش و جنسیتش رو پرسیدم و بلافاصله تصویر خسرو شکیبایی اومد تو ذهنم توی کلیپی که چند روز قبل دیده بودم که یه تعدادی از بازیگرای معروف از مردم خواسته بودن سی دی قاچاق نخرن. اون هم بود و خیلی شکسته و پیر به نظرم رسید. به همسرم گفتم اول اسمشو بگو. گفت خ... خودش بود.

دوست ندارم وقتی یکی میمیره توی وبلاگم ازش بنویسم. ولی انگار این فرق داره. یه دورانی هنرپیشه ی محبوبم بود و هنوز هم جزء کساییه که بازیش رو دوست دارم. بعضی از کارهاش واقعن از یاد نمی ره. 

دلم می سوزه برای سینمایی که یه روزی حرفی برای گفتن داشت و امروز اینجوری شده. هفته ی پیش با دوستام تصمیم گرفتیم فیلم ایرانی ببینیم و چشمتون روز بد نبینه. حالمون داشت به هم میخورد. "توفیق اجباری" بود اما توفیقی نبود و فقط اجباری بود! از اون ور هم خودمون سی دی های قاچاق میگیریم و ضربه می زنیم به سینمامون. سنتوری رو که هنوز یادمونه.

از خسرو شکیبایی گفتم و به اینجا رسید. آقای شکیبایی ممنون به خاطر هامون٬ بانو٬ سارا٬ کیمیا٬ یکبار برای همیشه٬ ممنون به خاطر روزی روزگاری و خانه ی سبز٬ ممنون به خاطر آدمای شوریده و روشنفکر و عاشقی که خالقشون بودی. ممنون به خاطر شعرهایی با صدای خوبت که دکلمه می کردی. ممنون به خاطر سین هایی که می کشیدی. ممنون بابت همه چیز...

نامه ی کیانیان به شکیبایی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:9 توسط رها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS